۰۵ آبان ۱۳۸۷
. یک دوره گرد دیدم که شغل او تیز نمودن انواع چاقو بود.وقتی دیدم زندگی او از این راه می چرخد طالب شدم که با او گپی دوستانه داشته باشم.بنا بر این یک لیوان شربت برداشتم و پیش او رفتم.سلام کردم.او هم با دیدن شربت دامان از دستش برفت.فهمیدم که بهترین وقت برای پرسیدن سوالات شخصی بود.از نحوه ی کار دستگاه او پرسیدم که این باعث شد یک عدد از چاقو های ما به صورت رایگان تیز شود.بعد از چند شوخی بیمزه که از نظر او جالب بودند از درآمدش پرسیدم.در جواب گفت از درآمدم راضی هستم ولی خیلی هم شغل راحتی نیست,کلی فوت و فن دارد.با چند سوال ریز فهمیدم که به طور میانگین ماهانه۱۲۰هزار تومان کاسبی می کند.از تعداد فرزندان او پرسیدم,دوست نداشت پاسخ دهد اما وقتی با اصرار های من روبرو شد گفت که ۶عدد دختر دارد و۵عدد هم پسر.چهار تا از ۶دختر او مزدوج شده بودند.می خواست از نحوه ی آشنایی با همسرش بگوید که او را دک کردم و پراندمش.... البته بعد از این ماجرا بیسار پشیمانم

برچسب‌ها:

۰۵ مهر ۱۳۸۷
based on a real story: دیروز برای تهیه ی نان به نانوایی رفتم.وقتی به آنجا رسیدم متوجه انسانهایی شدم که در صف ایستاده بودند و از این کار هم بسیار راضی بودند.از پیرمردی که در انتها ایستاده بود پرسیدم که آیاشما نفر آخر هستید؟در جواب گفت که اگر خدا بخواهد بله,البته دو نفر دیگر هم نوبت گرفته اند و رفته اند. انگار با همه آدمایی که سابق دیده بودم فرق داشت.یه جورایی کثیف تر و بد سیرت تر بود.زیر چشمی به خانم هایی که در صف ایستاده بودند نگاه می کرد وچیزهایی زیر لب زمزمه می کرد.یک جور حس تنفر شدید از او در من ایجاد شد.طوری که می خواستم به او حمله ور شوم و او را از پای در آورم.یک حس دیگر به من می گفت که قید خرید نان را بزنم و به سوی منزلگه شوم.از همه چیز دنیا بدم می امد.لحظه لحظه از طول صف کاسته می شد و کم کم نوبت من بود.دیدم که آن دو مرد معهود با قیافه ای ترکیده تر و لهیده تر از آن پیر مرد آمدند و جلوی من ایستادند.خونم به جوش آمد.حس کردم که اگر داد نزنم می میرم.این شد که پیرمرد را کیس مناسبی دیدم و او را مورد خطاب چندین فحش آبدار قرار دادم و فرار را مقتنم شمردم.

برچسب‌ها: